|
غم غريب غروب |
|
۱۳۸٤/۳/٢ « پايان ياس...ترک يک عادت بزرگ »
از پشتِ تشویش پنجره ها ، دوردست غم زده ی رفتنت را می نگریستم ؛ دوردستی سیاه ، دوردستی که در خيال... در خاک خوب غروب می کرد.....
۱۳۸٤/٢/۱٧ « يک عمر زندگی سگی »
یک پیکان مدل 48، این تنها... نه، تنها و آخرین امید او برای ادامهء حیات و به سرانجام رساندن این زندگی نکبت بار است. انسانی با این همه غرور و این همه منتی که به خاطر انسان بودنش بر سر زمین و زمان می گذارد برای گذاران زندگی خود محتاج چند تکه آهن پاره شده است. چهرهء آفتاب سوخته، کله ای تقریبا تاس، ریش های ژولیده، نامرتب و کثیف، پلکهای متورم که حکایت از 19 ساعت بیداری وکار مداوم دارد، لباس ژنده وتن و بدن کثیف که بوی گند و تند عرق ناشی ازآن از 10 متری هم به مشام می رسد، همه و همه حکایت از یک زندگی ، نه نمی شود اسم آن را زندگی گذاشت، حکایت از یک تکرار ملال آور و بیهوده با نقابی مضحک به نام زندگی را دارد . پیرمرد چاره ای ندارد، این آهن پاره سرنوشت این آخرین روزهای حیات سگی او را رغم می زند، باید گاز داد و گاز داد و گاز داد...فقط چراغ قرمز است که می تواند فرصتی برای استراحت پاهای نیمه جان پیرمرد فراهم آورد، هوا گرم است، ماشین پیرمرد کولر ندارد، همهء شیشه ها را تا آخر پایین داده و همچنان منتظر سبز شدن چراغ است، گویا همین استراحت چند دقیقه ای را هم نمیخواهد؛ به نظر می رسد باد گرم و سنگینی را که هنگام حرکت از پنجره ماشینش به صورت بیحال او می خورد را ترجیح می دهد، به همین خاطر است که سریع دنده را جا می اندازد و دو تا بوق بی رمق حواله چراغ بی جان میکند که: " بی پدر زود باش دیگه ! " چراغ هم که انگار از این حرف پیرمرد به خودش بیاید سبز میشود و اجازه عبور می دهد. ماشین ها... نه ، لگنها شروع به حرکت می کنند...کمی جلوتر سمت چپ کمی شلوغ به نظر می رسد، گویا دعوا شده، همین درحال حرکت و از همین فاصلهء دور صدای نفهمی و بی فرهنگی کاملا رسا و واضح به گوش می رسد، برق چیزی از دور مثل نیزه به چشمت فرو می رود ، مثل اینکه شمشیراست، یا شمشیر است یا قمه یا قداره ، فرقی نمی کند مهم این است که جایش اینجا نیست! مرتیکه، خیر سر پدر گوربه گور شده ات اینجا مظهر تمدن است، اینجا شهر است! ازماشین پیاده شدم و صدقه ای هم نثار پیرمرد کردم به شکرانهء زحمتی که کشیده و من را تا اینجا رسانده، با دستان ناتوانش اسکناس پاره پاره که شکل فحش می داد را از من گرفت و یک مشت آه و ناله تحویلم داد...خداحافظ پیرمرد!!!. - بیچاره...! حتی خونی که از سرو صورت او جاری بود نمی توانست چهرهء بدبخت او را پنهان کند، اصلا باورم نمیشد. من همین چند ساعت پیش در لگن او نشسته بودم و به سوی هیچ می رفتم... پیرمرد آرام و بی صدا در گوشه ای افتاده بود و پارچهء سفیدی تا نیمه روی تنش کشیده بودند که چند لحظه بعد از اینکه چهرهء او را دیدم آن را به طور کامل روی سرش کشیدند؛ مثل اینکه گذاشته بودند تا من ببینم و بعد روی او را بپوشانند! بی اختیار در خواست کردم که پیاده شوم، از فاصله ای نسبتا نزدیک او را میدیدم پاهای کچ و کولهء او که شکل نبودن داشت از زیر پارچه بیرون زده بود، پاهایی که دیگر وظيفه ای بر دوش آنها نبود و آزادانه و بی حس، طوری که انگار خودشان هم از این مسئله آگاه بودند با صدای بلند می خندیدند و شاد بودند؛ زندگی سگی برای پیرمرد تمام شده بود، تمام ِ تمام! او خود را از این زندگی سگی فراری داد، زندگی نقاب مضحک خود را برای پیرمرد برداشته بود تا آزادانه در چهرهء آن بنگرد و دلیل یک عمر تکرار بیهوده را از او سوال کند؟!...شعور زمان برای پیرمرد بی معنی شده بود، این بزرگترین و طولانی ترین چراغ قرمزی بود که پیرمرد آن را تجربه می کرد ؛ ماشین شهرداری از کنارم رد شد. حامل جسد سگ مسموم شده بود. همان سگ سمج. نسیم خنکی از لابلای نیستی می وزید. نسیمی که بوی مرغ و ماهی و آبی که از آن جاری شده و روی زمین ریخته بود را با خود به همراه داشت...اما اینبار یک بوی دیگر هم می آمد...آهان!...بوی خون لخته شده و بدبخت پیرمرد بود که زیر پای گله لگد مال میشد.....
۱۳۸٤/۱/۱٩ « دير نکنی نازنين...! »
۱۳۸۳/۱٠/٢٦ « عنوان ترين »
داشت بارون میومد.... اما اون روز هوا ابری نبود؛ این فرشته ها بودن که داشتن گریه می کردن. می دونی چرا..... آخه یکی ازشون کم شده بود........
« تولدت مبارک »
۱۳۸۳/٩/٦ « ... »
به لطافتِ خوابِ یک شاپرک، به حرمتِ صداقتِ قاصدک، به اوج پرواز پرندهء مهاجر، به عظمتِ غربتِ آخرین مسافر، به شکوهِ لبخندِ بر لبانت، به شکّن ِ دلربای گیسوانت.... ......دوستت دارم.....!
۱۳۸۳/٧/۱٧ « ياد يک رويای سياه »
* به نام احساس * اوایل تابستون بود؛ همه چی مثل یک خواب ساده، گرم و سنگین پیش می رفت. به نظر میومد که روزگار برای اولین بار روی سازگار خودش رو رودرروی من گذاشته بود. از اینکه تورو داشتم یک احساس خاص، شبیه به احساس امنیت همراه با غروری بچه گانه و پاک داشتم، احساسی شبیه به بودن دوباره، در من و در تمام ذرات وجودِ بی وجودم موج می زد ( و هنوز هم موج میزنه ). نمیدونم تا حالا این احساس رو تجربه کردی یا نه : شادی غیر قابل وصف، همراه با نگرانی و دل شورهء پر از کیف و شور، می دونی که یک نفررو با تمام هستی خودت، با خون خودت دوست داری وبودن خودت رو وابسته به بودن اون می دونی؛ شاد و مطمئن از اینکه اون هم نسبت به تو همچین احساسی داره... وای خدا من! این حالات رو هرگز فراموش نمی کنم و اگر بخوام هم نمیتونم فراموش کنم... . این موضوعی رو که میخوام برات روایت کنم یک رویاست و اگه کمی بدبینانه نگاه کنیم یه رویای صادقه ست و همونطور که گفتم مربوط به اوایل تابستونه و اگه بخوام یه تاریخ دقیق برات ارائه بدم باید بگم این ماجرا خیلی زودتر از اون شب کذایی اتفاق افتاد... میدونی که کدوم شب رو میگم... آره آفرین! همون شبی که برای اولین بار خودم رو دقیقا مثل یک الاغ ساده و نفهم که به راحتی به بازی گرفته شده حس کردم، همون شبی که به فاصلهء چند ساعت غرور چند سالهء فنا ناپذیر خودم رو از دست رفته دیدم! شبی که طلوع خورشید هم تاثیری در تاریکی و امتداد اون نداشت، شبی که تاثیرات روحی ناشی از اتفاقات ناگوارش هنوز هم درزندگی من حرف اول رو میزنه، حتی تا همین لحظه که این خاطراتِ زنده ولی بی روح رو برات می نویسم کاملا اثر پایدار خودش رو حفظ کرده...سعی می کنم تمام جزئیات اونو موبه مو برات بگم، درس مثل یک وصیت نامه !!! . به شهرت اومده بودم وتمام لحظه های نفسم به دنبال تو بود ولی کاملا سرگردان بودم، سرگردان و تنها. یک مرتبه خودم رو جلوی در یک خونه دیدم، خونه ای که شکل نگرانی داشت؛ نمیدونم چرا ولی بی اختیار در خونه رو که مثل دهن مرده نیمه باز مونده بود به سمت داخل فشار دادم و بدون اینکه مسافتی رو طی کنم خودم رو داخل یک اتاق پیدا کردم، انگار همه چیز رو از پشت یه شیشهء مات که رنگ قهوه ای داشت می دیدم. می دونستم چرا اینجام و اصلا کاملا خبر داشتم که چه اتفاقی افتاده...! چند زن غریبه داخل اتاق نشیمن ورود منو با نگاههای سرد و متعجبشون دنبال می کردند؛ نگاه می کردند بدون اینکه نگاه کنند. صورتهای پیر، خسته و رنگ پریدهء خودشون رو روبه من نگه داشته بودند...اما نمیدونم چرا نگاه یکی از اونا با بقیه فرق داشت؛ اون طوری روی زمین نشسته بود که پشتش به من بود و به حالتی که برگشته بود و منو نگاه می کرد، ترس عجیبی رو در من به وجود آورده بود...! خونه طوری تزئین نشده بود که شبیه به یه مجلس عقد باشه، ولی بود... آره من اینو نه تنها کاملا میفهمیدم بلکه همینطور هم بود. توی اتاقی که در سمت راست من قرار داشت صدای پیرمردی میومد که انگار داشت کلمات عربی رو زمزمه می کرد، کلماتی که شباهت خاصی به خطبهء عقد داشت و اصلا همون بود! آره ... تو دست در دست یک غریبه که اصلا احساس خوبی نسبت به اون نداشتم، داشتی یک بودن مشترک رو آغاز می کردی... من می دونستم بدون اونکه بدونم. اون مرد 15 سال از تو بزرگتر بود و نکتهء جالب اینجا بود که تو اصلا از این بابت گله و شکایتی نداشی، من اصلا تورو ندیدم اما چهره راضی تو از پشت دیوار معلوم بود. انگار همه چیز رو از پشت یه شیشهء مات که رنگ قهوه ای داشت می دیدم، قهوه ای پررنگ. احساس دلشکستگی عذاب آوری در من بیداد می کرد و همه چیز رو برای خودم ازدست رفته می دیدم... سریع ازاتاق ییرون اومدم، بدون اینکه کوچکترین فاصله ای رو طی کنم خودم روجلوی در خونه دیدم...دلم می خواست هرچه سریع تر از اون خونهء مضطرب دور بشم... . ساعتِ ...... درست نمی دونم ساعت چند بود ولی هنوز هوا تاریک بود که از خواب بیدار شدم . عرق سردی تمام بدنم رو فراگرفته بود. حالم خیلی بد بود، درست مثل همون حالی بود که مدتی بعد توی اون " شب ترین " به من دست داد... سنگینی چیزی رو روی سینه ام احساس می کردم، انگار سنگین ترین وزنهء عالم روی سینه ام بود. ترس عجیبی همهء وجودم رو دربرگرفته بود، قدرت حرکت از من سلب شده بود و حتی رمقی برای نفس کشیدن نداشتم... لرزش نرم و مکیفی زیر پوستم جریان داشت، صدای ضربان قلبم رو کاملا می شنیدم که با فاصله های نامنظم می تپید و با زحمت زیاد منو به دنبال زندگی می کشید. با تمام اینها انگار روح در بدنم وجود نداشت چون قادر به انجام کوچکترین حرکتی نبودم. درسته! روح مهجول و سرگردانم در رویای سیاه و وحشتناکم جا مونده بود، فقط با چشمای زل زده و نگاه مات از پشت پنجرهء نیمه باز، به قسمتی از آسمون نگاه می کردم، که از ستاره خالی بود و تصویر خونه ای رو در اون نقش می دیدم که شکل نگرانی داشت......... [ بیغوله| بن بست خاطره ها | سیم نوشته ها ] |
بن بست خاطره ها سیم نوشته ها |
